WELCOME

Hi welcome to my web i am a good girl and you can enjoy here read my post and see my picture.if you like my post you can give comment to me I love you:) Template By: Design City



♥ ولکآم جآنآ ♥
○ به وبِ دنیای رنگی مَن خوش اومدی ○
• من ستایشم و توی این وِب خاطراتم رو ثَبت می کُنَم •
♦ نویسنده نمی پذیرم و نویسنده ی وِبی نمیشَم ♦
• بعضی پست ها رمز دارن و رمز به هرکسی داده نمیشه •
♣ در نظرسنجی وب شرکت کنین ♣
☻لطفا به این پست برین و فرم رو پر کنین تا بیشتر آشنا بشیم☻
○ آهنگ وب رو پِلی کن ○
• آهنگ وب : Fairytale از Alexander Rybak •
♠ اَخبارِ وب : قالب وب عوض شد ♠
♥دلم برات تنگ میشهـ مهتاب منـ♥
• بآی •

موضوعات: ثآبتـ× ،
برچسب ها: ثابت ، آشنایی ،
[ سه شنبه 15 خرداد 1397 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات× () ]
عامممم :|
سلام :|
کسی هس ؟
خاااب چخبرا ؟ با کرونا چه میکنین ؟ می سازین باهاش یا می سوزین ؟؟؟
من که فارغ ز جهان اصن بیخیالم :| نمیترسم ازش
ولی خب بیخیال که میگم منظورم این نی که رعایت نمیکنم :/ رعایت میکنم ولی استرس هم ندارم ^^
شما هم راحت باشین ، بدون استرس به کارهای هر روزتون برسین فقط بیشتر از قبل مراقب خودتون و عزیزانتون باشین :) ♥
اون بالایی ها ب فکر ما نیسن ، خودمون باید ب فکر خودمون باشیم تا این غول سیاه کثیف رو شکست بدیم :)
و پیروز میشیم مگ نه ؟
خب مث اینکه امسال همه چی دس به دست هم دادع تا تعطیلی ها زاییده شن *-*
#زایش_تعطیلات :/
با این وضع تا 15 اسفند ک تعطیله ، بقیش هم دیگ فک نکنم کسی برع بعد هم خو عید و تعطیلات نوروز :/
کلااااا تعطیلی بهمون خوردع *-* و با این حساب امتحانات نوبت دوم و امتحان نمونه و تیزهوشان هم میفتن احتمالا اواخر بهار یا تابستون :/
عررررررررر
عاااا راستی پیج اینستام به این آدرس sita_17th پرید :" مجبور شدم یکی جدید زدم ب این آدرس: setayesh0_83
فالو بنمایید ^^
#ده_روز_تاتولدم *-*
وعیییییییی خبر بعدی اینکه من به زودی به دنیااااااااا میام *-*
اآآآآآه 15 سال پیش من موقع اذان صبح تو 17 اسفند ماه 1383 در نصف جهان به دنیااا اومدم و صدای عررر زدنم بیمارستان شهید صدوقی را پر کرد T~T
( چه اطلاعات دقیقی :/ )
#سه_روز_تاتولدصبا
#شش_روز_تاتولدبارانآ
تولدتون پیش پیش مباااارک لاواااام ^^
فق تف تو شانس سه تامون که امسال تولدهامون مصادف شد با حضور #کرونا در ایران :||||
عررررر راستی چن روز پیش دلم گرفتع بود گریم گرف بخاطر این بود که دلم واس #پرستو تنگ شدع بود ، یهو این جمله اومد تو ذهنم سریع نوشتمش تا یادم نرع :
"شُدَم اون بَچّه ایـ کِه هَرچِقَدر نِق میزَنِه هیچکی نِمیفهمه چِشه"
استوری اینستام هم گذاشتمش ...
راستی چند روز پیش یه مقاله نوشتم به اسم #تبعیض_جنسیتی بصورت پاورپوینت درستش کردم انقد خوب شد *-*
تبعیض جنسیتی یکی از بزرگترین دغدغه های زندگیمه و باعث شد من بشم یه #فمینیست !
به امید روزی که این نابرابری که بین زن و مرد تو جهان بیداد میکنه از بین برع !
+کس دیگ ای پیدا میشع که فمینیست باشع ؟؟؟
+بزرگترین دغدغه ی زندگیتون ؟

[ چهارشنبه 7 اسفند 1398 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلام رفقا ^^
چطورین ؟
من که خوبم خدا رو شکر
امروز رفتم دندون پزشکی یکی دیگ از دندونامو هم پر کردم . دیروز رفتم واسه اولین بار یکی رو پر کردم . باید قیافمو وقتی آمپول بی حسی رو دیدم می دیدین XD خیلی ترسیده بودم
اخه اولین باری بود پام به دندون پزشکی باز شد :|
وقتی هنوز نوبتم نشده بود رو صندلی فقط هی صلوات می فرستادم :/ با بسم الله رفتم تو مطب دکتر XD
ولی خب انتظار نداشتم انقدر درد آمپول کم باشه
وجدانااااااااااااا دردش خیلیییییییییییی کم بود
یعنی شاید اگ زیاد حواستو جمع نمیکردی اصن نمی فهمیدی آمپول زدی .
بعدشم که بی حس و هیچی نفهمیدم
الان هنوز گوشه ی لبم بی حسه و حس میکنم سنگینی میکنه
ولی خب تجربه ی باحالیه
دوسش دارم *-*
طبق گفته ی منشی همین هفته یا شاید هفته ی بعد برم واسه ارتودنسی *-*
دو فکم رو هم بالا هم پایین باید ارتودنسی کنم
خدا رو شکر نیازی به کشیدن دندون نبود :)
فردا تو مدرسه زنگ اخر مراسم عزاداری داریم :"
خیلیییییییی خوشحال شدم که فهمیدم زنگ اخرع چون رسما فردا روز تعطیلیه
زنگ اول قران که هیچی
زنگ دوم ورزش
زنگ سوم هم علوم که پرید D:
ی زنگ هم فردا کلا با سوگند میرم بیرون
عشق زندگیمه *-*
خیلی می دوستمش :)
#سوگندم ♥
#اسمام ♥

[ دوشنبه 7 بهمن 1398 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
#بماندبه_یادگار :)
#انتقام_سخت :|
پی نوشت : اون پیام آبی ها مال انسیه ن .

[ چهارشنبه 2 بهمن 1398 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلاااااااااااام
چطورمطورین ؟ من که عالی عالی اممممممم
امروز خیلی حس خوبی دارم :)
خیلی خوش گذشت امروز تو مدرسه ، امروز واسه اولین بار ( البته نه اولین بار :/ ) تو ایذه برف اومد *-* تصورتون از اینکع میگم برف اومد این نباشه که واقعااا برف اومد :| نه یه دونه های کوچولو موچولو مث تگرگ تقریبا که وقتی میومدن پایین زود آب می شدن :|
بعد ما هم زنگ اخر معلم نداشتیم رفتیم تو حیاط دستا همو گرفتیم و می دویدم و جیییییییغ و رقص و دست *-*
انقدر حال داد *-* زیر بارون خیس شدیم می دویدیم دستا هم تو دست هم *-*
بعد رفتیم داخل کلاس و آهنگ می خوندیم بلــــــــــند . بچه ها کلاسا دیگ هم فقط اعتراض می کردن و ما هم عین خیالمون نبود :|
خیلیییییییییی بیشتر از خیلی خوش گذشت ^^ یاسی و فاطیما هم آشتی کردن ^^ از دیروز قهر بودن سر ی چیز چرت کوچیک
فاطیما گریه ش گرفت رفت واسه صلح پیش یاسی بعد یاسی بغلش کرد *-*
بعد امروز آقای شهولی نمیدونم چرا نیومد دنبالمون برا برگشتن ، منم نمیدونستم نیومده هی می گشتم دنبال مینی بوس یاسی هم باهام بود میخواست اسما رو ببینه (رو اسما کراش زده :| ) می بینم هستی یکی از بچه ها هفتمی از تو ی مینی بوس دیگ برام دست تکون میده . مینی بوس هم داشت می رفت :|
منو یاسی هم بدووووو دنبال مینی بوس :/
بعد ی شیر دادم آقای چهارتنگی راننده مینی بوسه :| (امروز بهمون شیر دادن )
بعد هی میگفت نمیخوام مرسی منم می گفتم نه بخورین مفیده براتون :/
بچه ها هم خو از خنده ریسه می رفتن انگار من دلقکشونم :||||
بعد بهم گفت بیا بشین رو صندلی کنارم بهم بگو کجا برم ، هرجا تو گفتی میرم
بعد منم ذوووق *-* رفتم نشستم
بچه ها هم همه اینجوری از پررویی من 0.0
بعد به خواسته ی من احترام گذاشت و اول رفتیم محمد رسول الله و لج بچه های نوراباد دراومد
XD
دیروز ساعت 2 و نیم رفتم تولد انسیه که خونه مامان بزرگ مونا آنا قرار بود براش بگیریم . همونطور که میدونین انسیه نمیدونست میخوایم براش تولد بگیریم و قرار بود سورپرایز شه . وقتی من رفتم مونا و آنا و مریم و ساینا (دخترعمه مریم) همونجا بودن . مریم داشت تزیین می کرد و اون دو تا هم مشغول خودآرایی بودن :/ بعد من رفتم کمک مریم و بقیه هم که اومدن منو انیس آرایش نکرده بودیم و گفتیم همونجا آرایش می کنیم . عسل بانو :/ هم آرایشمون کرد بسی فراوان زیبا شدیم *-*
انسیه قرار بود ساعت 3 و نیم بیاد که انقدر لفتش داد خواستیم زنگ بزنیم بگیم انسیه تولد خودته بیا دیگ :/ ساعت پنج اومد :||||| و وقتی اومد ما همه قایم شده بودیم و من فیلمبردار بودم از لحظه ی ورودش ^^ بعد اومد داخل و رفت جلو آینه به موهاش نگاه میکرد که چتری کوتاهشون کرده بود یهو مونا از پشت سرش تو اتاق زد بیرون برف شادی رو خالی کرد روش و ما هم جییییییییغ و تولد مبارک و اینا و اشک شوق انسیه *-*
و خلاصه که خیلیییییییی خوب بود . عکسا رو بعدا میزارم واستون
هعیییی
ای کاش سال بعد نمی رفتم از این مدرسه
چقدر زود بزرگ شدم :|
و من تازه معنای این جمله رو می فهمم که میگه :
"و ناگاه چه زود دیر می شود"
پی نوشت : امروز آخرین امتحانمون هم دادیم و خلااااااااص *-*

[ سه شنبه 1 بهمن 1398 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
آآآآآآآآآآآآآآآآه
زندگی سِلآآآآآآآآآم
مردم سِلاآآآآآآم
آهااااااااااااااااااای
سلاااااااااااااااااام
خب من امروز امتحان علومو هم دادم فک کنم فقط 0/25 غلط داشتع باشم البت اگع یهو غلطا زاییدع نشن :|
#زایش_غلطها :////
راستی تو مد یع دختری هس اسمش اسماس هفتمع بعد تو مینی بوسمونع دوست نیایشم هس من مامانشم *-* انقدرررررررررررر دوسش دارم چال چالیه *-*
چند دقیقع پیش هم پیشم بود با نیایش اومد پیشم *-* ♥
لاو شی :)
دیگ اینکه فردا امتحان قرانه و پس فردا هم پیام و سه شنبه هم انشا که مثل بقیه روزا میریم مدرسه و میمونیم تا ساعت 12 :/
دوشنبه هم که تولد انسیه س و بیشتر بچه ها میان
من آنا مونا انیس یاسی مریم صبا عسل ملینا ...
هممون هم قراره شومیز بپوشیم
خب فعلا
دیروز (27 دی) تولد انیسم بود *-*
تولدت پس پس مبارک لاولی:) ^^

[ شنبه 28 دی 1398 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلام
چطوریین ؟
خااا امروز امتحان عربی دادم و خوب بود راضی بودم ^^
شنبه امتح علومه و من حال ندارم حتی برم بازش کنم :| چه برسه ب اینکع بخوام بخونمش
دوشنبه هفته بعد میخوایم با بچه ها تولد بگیریم واسه انسیه ، میخوایم سورپرایزش کنیم *-* خونه مامان بزرگ آنا مونا میگیریم چون فامیلن .
قرارع شنبه هم بریم بازار که چیزمیز بخریم :)
راستی برو بچی که اینستا دارن منو فالو بنمایید پلیــز D:
sita_17th@
بلی بلی
خب دیگ اینکع من موهامو تا رو شونه ام کوتاهیدم چون با مشکل #موریزان :| مواجه بودم :"
هق هق هق
زلف های بلند سیاهم T~T


[ چهارشنبه 25 دی 1398 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلام :/
میدونم میدونم :|
العفو العفو
مرا ببخشید
خیلییییییی وقت بود نبودم :|
ولی خاااا دلیل داشتممم
دلیل شماره ی یک امتحانات و پرسش های کلاسی بسی فراوان
دلیل شماره ی دو الان دوره امتحاناته
و دلیل سوم بی حوصلگی من :|||
خب چخبرا ؟
اممم خبر هم زیاد دارم من
از آذر تا الان زنگا تفریح تو مدرسه مافیا بازی میکنیم اونم 16 نفره *-* یا 12 نفره
و خیلییییی خوبه
دلینا لجن کلاسو به گوه کشیده
تو این دو سال ما اگه قتل هم میکردیم کسی نمیرفت به دفتر بگه
الان یه روز یاسی تبلتشو اورد بعد دلینا هم نشسته بود جفتشون هی میخندید
بعد یهو زنگ بعد خانم اورک صغیر میاد تو میگه یاسمن تبلتتو بدع
ما همه اینجوری
صبا گفت دوربین مخفیه XD؟
همه فهمیدیم کار دلینا بود
هی فقط بهش تیکه می انداختیم
بیشعوور لجن
دیروز بعد امتحان دفاعی به چند تا پسر جلو چشم خودمون شمارع داد :|
بعد دستشو گذاشت دم گوشش یعنی گفت زنگ بزن :|
خط چشمش وقتی میاد مدرسه :|
ایییییییی خدا
نمیشد نیاد تو کلاس ما ؟؟؟
هعییییی
راستی تولدم بسی فراوان نزدیکههههههه
حالا هله هله هله
شله شله شله شله شه
بیا وسط
5 و 6 و 7 و 8 بهمن هم نوبت ارتودنسی دندونااام بعد از سال هاااااااااااااا
اللهم صلی علی محمد و اله محمد :|
فردا امتحان عربی دارم هنوز هیچی نخوندم :|
شنبه هم علوم
1 بهمن هم امتحانامون تموم میشن :|
پووووف
راستی وقتی من 16 سالم شد میرم مافیا شرکت میکنم کیا میان با هم بریم ؟

[ سه شنبه 24 دی 1398 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
ویییییییییییییژ
من وارد میشومممم
پس از سال های بی نتی T~T
آااااااه
انقد دلم براتون تنگ شدع بود :")
امروز وقتی نت استان ما هم وصل شد از خوشحالی هی فقط جیغ میزدم *-*
خاب چاخابارا ؟؟؟
چه میکنین ؟
منه بدبخت شنبه امتحان ریاضی دارم از فصل 1 تا 3 -_-
اصلا هم حوصله ندارم بخونم خیلی خسته شدم این هفته :|
چهارشنبه هفته بعد هم المپیاد ورزشی داریم و میخوایم ورزش صبحگاهی انجام بدیم با اهنگ بیست هزار ارزو از محسن چاوشی .
فیلمش تو نت هست البته مال ما یکم فرق داره .
اگه شد فیلم ورزشمون رو براتون میزارم .
خب دیگه
همین :|

برچسب ها: خاطره ، حرفام ، مدرسه ، رفیق ، کلاس نهم ،
[ چهارشنبه 6 آذر 1398 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]

پس از سال های فراوان من نتیجه ی نظرسنجی رو اوردم :|

کدوم رو ترجیح میدین ؟ ( یک گزینه )

بیست و نهم تیر 98 ساعت 16:20:04
کتاب خوندن *-*
17.02 درصد

(8 رای)

انیمه :)
27.66 درصد

(13 رای)

موزیک :|
25.53 درصد

(12 رای)

چت کردن :/
8.51 درصد

(4 رای)

ورزش XD
6.38 درصد

(3 رای)

آشپزی :/
8.51 درصد

(4 رای)

بیکاری -_-
6.38 درصد

(3 رای)

شرکت کنندگان

47 نفر

مث اینکه خیلیا دیدن انیمه رو ترجیح میدن :)

و بعد هم موزیک ^^

خب خب توی نظرسنجی جدید هم بشرکتین گایز :)

برچسب ها: نتیجه نظرسنجی ،
[ سه شنبه 14 آبان 1398 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]

خب هفته ی آینده ما خیلی بدبختیم :|

شنبه امتحان ریاضی دارم از فصل 1 و 2 :|

یکشنبه امتحان علوم فصل 2 و 3 ، پرسش مطالعات درس 4 و 5 :|

دوشنبه آزمون پیشرفت تحصیلی تمام دروس :|

عرعرعر

فردا هم بابام میخواد برداره ببرمون اهواز تا جمعه :| میریم خونه عمم

باید ی کوله کتاب ببرم اونجا :((((

دیروز سر کلاس فناوری خانم چراغی رو عصبانی کردیم XD شی شی شی

نقشه ی انسیه بود البته D:

دلینا :/ داشت از رو درس میخوند بعد انسیه ب بیشتر بچه های کلاس خبر داد که عقربه ی ساعت ک رسید سر 8 همه سرفه کنیم XD

ما هم همه با هم زدیم زیر سرفه :|

من وسط سرفه خندم گرفته بود افتضاااح هی خم میشدم می خندیدم XD

انقدر هم عصبی شد خانم چراغی :| گف من دیگ کارتون ندارم هرکاری میخواین بکنین . من فقط نمره واستون میزارم بعدا گله نکنین بگین چرا نمرم کم شد :|

خدایی خیلی حال داد D:

عااااااااا راستی راستی امروز بالاخره ی اوتاکو تو مدرسمون یافتــــم *-* عرعررر

تو مینی بوس داشتم برا یکی از دوستام ژاپنی میگفتم میخواست یاد بگیره بعد دیدم یکی از بچه های کلاس هشتمی ازم پرسید اوتاکویی ؟ منم با ذوق فراوان گفتم ارههه

بعد هم همو بغل کردیم *-*

آه چ صحنه ی دل انگیزی بود :")

دیروز از طرف مدرسه رفتیم راهپیمایی مصلی . خیلی خوب بود

موقع برگشت هم منو نیایش و دوستاش ک جمعا 9 نفر بودیم پیاده برگشتیم خونه *-*

خب دیگ عرضی نیس :|

بای

[ سه شنبه 14 آبان 1398 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلام .
خوبین ؟
میدونم چند روز سر نزدم :"
تقصیر من نبود خو :|
بی نتی بد دردیه :" بابام هم گفته بود دیگه وصلش نمیکنم چون درس نمیخونی :|
خدا رو شکر خودش طاقت نیورد و دیروز وصلش کرد XD
خب چخبرا ؟
خب ی خلاصه ای از مدرسه بگم ...
اوایل مهر خانم اوکر صغیر (معاونمون ) و اورک کبیر (مدیر ) :| اومدن و گفتن میخوان ی نفرو از کلاس ببرن چون تعداد کلاس ما بیشتر از بقیه کلاسا بود :"
هیچکس داوطلب نشد که بره تا اینکه اومدن و قرعه کشی کردن و وستا در اومد و رفت کلاس نهم سه :"(
چن روز بعدش دوباره اومدن و گفتن قراره ی نفر از کلاس نهم سه بیاد کلاس ما و باید دو نفر بره اون کلاس :|
دیگ واقعا داشتن عنشو درمی اوردن :|
باز هم قرعه کشی کردن و این دفعه زهرا و زینب در اومدن :"
زهرا رفت و زینب به سختی موند ...
دلینا از کلاس نه سه اومد کلاس ما ...
من ، صبا ، انسیه و بعضی از بچه ها از همون اول ازش بدمون میومد ... خیلی چاپلوس و چرت بود
نشست جای زهرا درست نیمکت جلوی عسل و ملینا
اون اوایل خیلی می چسبید به ملینا و عسل هم که حسووود XD
مدام با هم دعوا میکردن ب خاطر دلینا
ی بار تعطیل شدیم منو صبا و ملینا داشتیم راه می رفتیم که بریم خونه یهو دیدیم دلینا پرید ملینا رو بغل کرد و بوسیدش :|
الان دیگ ملینا بهش محل نمیده گیر داده ب عسل :|
ی کارایی کردع که ما باورمون شده لزه :|
خدایی منو صبا ازش میترسیم ://///
و حدس میزنیم ی کاری کرده تو کلاس نه سه که اوردنش تو کلاس ما . انسیه رفت تحقیق کنه ولی به نتیجه ای نرسید :|
جدیدا ی جوری صبا رو هم نگاه میکنه که دلم میخواد جرش بدم :|
انقدر هم کنه و نچسبه :|
خدا به خیر بگذرونه :"
عااا از معلمامون بگم براتون ...
امسال متاسفانه خانم رحیم پور معلم ریاضیمون نیس :"
خانم نامدار معلم ریاضیمونه که اصلاااا از روش تدریسش راضی نیستیم . خوب توضیح میده هااا اما تو ی جلسه بقران کل فصل و توضیح میده و ما باید جلسه بعد کل فصلو حل کرده باشیم :"(
خانم محمدی معلم ورزشمون هم هیچی !
خانم عالیپور معلم پیام ها و قران هم که خنثی ! ولی به موقش مرموز میشه :|
اون یکی عالیپور هم معلم دفاعی که از وقتی رفته کربلا بداخلاق شده :| و ما بیشتر سر کلاس دفاعی باهاش بحث سیاسی می کنیم :|
خانم رحیم پور معلم علوم هم که فوق العادس *-*
بقیه هم هیچی !
عااااا راستی امسال ی مربی پرورشی جدید اومده . خانم زارعی
خیلی مهربون و خونگرمه
من عاشق وقتی ام که با صوت قران میخونه :)
صداش دلنشینه ^^
سر صف هم همش میگه صل علی ال محمد صل علی ال نبی :|
بعد هم مث خواننده ها دستاشو تو هوا تکون مکون میدع میخواد بگه شما هم بگید XD
خلاصه که اینه مدرسه ی ما ...

برچسب ها: حرفام ، کلاس نهم ، مدرسه ،
[ چهارشنبه 8 آبان 1398 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
تولدت مبارک ماهانا :)
شرمنده بابت تاخیر ، میدونی که چند روز نبودم ^^

امشب تولد توست

و باز من کنارت نیستم

امشب تو شادمانی و باز در دلت نیستم

تولدت مبارک ^^

امیدوارم جشن تولد 120 سالگیت رو با هم بگیریم و لبت همیشه خندون ، تنت سلامت و دلت شاااد باشهـ♥

دوستت دارم مای لاو *-*

موضوعات: رفیقـ× ، تولد ها× ،
برچسب ها: تولد ، رفیق ، رفاقت ، دوستی ، حرفام ،
[ شنبه 6 مهر 1398 ] [ 03:11 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلااااام سلااااام
بنده پس از مدت نه چندان طولانی به آغوش گرم :/ نت بازگشتم
تو این چند روز اصلااااا حوصله نداشتم بیام تو وب و فقط با گوشی میومدم کامنتا رو میخوندم :|
روز اول مدرسه هم خیلییی خوب بود ^^
من که تایم مدرسم همیشه صبحه :/ با مینی بوس هم میریم و میایم *-* انقد کیف میدع
هر روز هم ملت و اسکل میکنیم XD
یا زبون درمیاریم برا پسرا XD
عرررر
یا هم اسپیکر میاریم اهنگ میزاریم *-*
این هفته هم دو تا امتحان داریم :| علوم و عربی :/
اونم از هشتم :|
به قول خودشون میخوان یاداوری بشه برامون XD
عرررر
امسال منو صبا نشستیم میز اخر :/ از کلاس اول تا هشتم من میز اول بودم ولی میز اخر خیلی باحاله و البته بسی خواب آور :|
من توی مدارس میام البته شاید خیلی کم .
پس شماام خواهشا غیب نشین -_-
♥ فعلا ♥

برچسب ها: مدرسه ، کلاس نهم ، خاطره ، حرفام ،
[ شنبه 6 مهر 1398 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
سلام سلام ^^
چطورین ؟
آخرای تابستونتون چطور میگذره ؟ :|
امسال نیایش هم اومد مدرسه ی من :/ هنوز باورم نمیشه نیا رفته کلاس هفتم :| خیلی زود بزرگ شد بچم XD
فرممون هم همون پارسالیه . بادمجونی و خاکستری -_-
البته یکم تغییر دادن مدلش رو :/
من که امسال ندوختم . فرم پارسالم اندازه ست و خب همونو میپوشم ^^
کیف خریدم امسال . بنفشه *-*
کفش هم مشکی خریدم . خواستم کیفمو هم مشکی بخرم اون مدلی که دوست داشتم مشکیش رو نداشت T~T
تف
دیروز رفتم پیش پرستو ^^ یهو دلم هواشو کرد و بی خبر پاشدم رفتم پیشش . فقط خودش خونه بود و کلی از دیدنم خوشحال شد ^^
دابسمش کردیم و چن تا هم عکس گرفتیم :)
خلاصه که خیلی خوب بود ^^
همین چند دقیقه پیش هم منو زهرا رفتیم و کارنامه زبانمون رو گرفتیم و دوتامون 100 گرفتیم از 100 ^^
:)
فعلا

برچسب ها: تابستون ، کلاس زبان ، رفیق ، خاطره ،
[ سه شنبه 26 شهریور 1398 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ SITA- ] [ نظرات () ]
You know about me?