تبلیغات
Yellow

آیم کامینگ بک :/

دوشنبه 28 مرداد 1398 | 06:36 ب.ظ

هی گایز !
آیم کامینگ بک D:
خب خب اول بگم که توی این چند روز که نبودم کلی اتفاق افتاد !
و من نمیتونستم بیام نت کلا .
چرا ؟
چون که چ چسبیده به را :/
خب مامی چند روز از کامپیوتر محرومم کرد T_T
دلیل دیگه ای که نمیتونستم حتی با گوشی بیام این بود که نت نداشتم :/ و خب با گوشی خیلی سخته خدایی :/
بیخی برین ادامه که کلی حرف دارم :/
17 و 18 مرداد 1398
من ، نیایش ، دنیا ( دختر عمم ) ، شایان ( پسر عموم ) ، عموم ، عمه و شوهرعمه ی گرامی و دریا ( دختر عمه ی کوچولوی بنده ) رفتیم قلعه سرد ده فامیلای بابام !
خیلیییییییییییی خوش گذشت واقعا جای همتون خالی بود :) روز اول زیاد نگشتیم چون هم خسته بودیم و هم هوا داشت تاریک میشد . به جاش جرعت حقیقت بازی کردیم و کلی حرف زدیم :/ با شایان هم کلی سر به سر نیایش گذاشتیم D:
روز دوم که روز اخر هم بود من ساعت 5 صبح بیدار شدم :| خودمم تعجب کردم ولی خب من معمولا وقتی میرم جایی غیر از خونه خودمون یا مسافرت زود بیدار میشم ! و به سختی هم خوابم میبره -_-
دیگه خوابم نبرد :/ منتظر شدم تا همه بیدار شن و ساعت 7 دیگه اکثرا بیدار شدن و بعد از خوردن صبحانه ما بچه ها با عموم رفتیم باغ یکی از زنای فامیل :/
حدود نیم ساعتی تو راه بودیم چون پیاده هم میرفتیم طول کشید :/ بعد اونجا بعد از کلی عکس که از نیایش :/ گرفتم و شایان که هی مسخره ش میکرد و دنیا که ما لقب " شل :/ " رو بهش دادیم دانیال ( پسر عمه ی دنیا ) که من " دنیل " :| صداش میکردم رفت یه طناب اورد و بست به درخت بیچاره :/ و تاب بازی کردیم *-* خیلیییییییی خوب بود ^^
بعد هم که برگشتیم پیش خودم گفتم حالا ساعت 12 - 1 . دیدم نههههه تازه ساعت 11 شده :/ انقدرررررر زمان دیر میگذشت که آرزو کردم کاش دیرتر بیدار میشدم :/
ولی خب خیلی خوش گذشت واقعا *-*
دیروز امتحان زبان دادم و 19/25 رفتم :| یه سوال رو اصن ندیدم -_- و یکم هم بی دقتی کردم :/ ولی خب نمره ی بالای کلاس رو خودم داشتم D:
عااااااااا راستی گایز شهریور احتمالا بریم مشهد و شمال *-* و لوازم التحریرم رو احتمالا مشهد بخرم .
هعی ... این تابستونم واقعا به بطالت گذشت :/ حتی کتاب راز رو هنوز تموم نکردم :|
خب فعلا بای :)