D♡ҠĤĪ ҠĤΛSΛ


HOME MAIL TELL ROZA
 دخترک و پیرمرد
دوشنبه 28 خرداد 1397 × 05:34 ب.ظ    
فاصله دخترک تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دخترک پرسید :
 - غمگینی؟
 - نه .
-  مطمئنی ؟
 - نه  .
-  چرا گریه می کنی ؟
 - دوستام منو دوست ندارن  .
-  چرا ؟
-  چون قشنگ نیستم.
-  قبلا اینو به تو گفتن ؟
 - نه .
-  ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
-  راست می گی ؟
 - از ته قلبم آره.
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت