تبلیغات
Yellow

آخرای تابستون :|

سه شنبه 26 شهریور 1398 | 07:28 ب.ظ

سلام سلام ^^
چطورین ؟
آخرای تابستونتون چطور میگذره ؟ :|
امسال نیایش هم اومد مدرسه ی من :/ هنوز باورم نمیشه نیا رفته کلاس هفتم :| خیلی زود بزرگ شد بچم XD
فرممون هم همون پارسالیه . بادمجونی و خاکستری -_-
البته یکم تغییر دادن مدلش رو :/
من که امسال ندوختم . فرم پارسالم اندازه ست و خب همونو میپوشم ^^
کیف خریدم امسال . بنفشه *-*
کفش هم مشکی خریدم . خواستم کیفمو هم مشکی بخرم اون مدلی که دوست داشتم مشکیش رو نداشت T~T
تف
دیروز رفتم پیش پرستو ^^ یهو دلم هواشو کرد و بی خبر پاشدم رفتم پیشش . فقط خودش خونه بود و کلی از دیدنم خوشحال شد ^^
دابسمش کردیم و چن تا هم عکس گرفتیم :)
خلاصه که خیلی خوب بود ^^
همین چند دقیقه پیش هم منو زهرا رفتیم و کارنامه زبانمون رو گرفتیم و دوتامون 100 گرفتیم از 100 ^^
:)
فعلا





#You

جمعه 22 شهریور 1398 | 01:29 ب.ظ

وقتی بعد از چند روز ندیدن ، یهو همو میبینیم و طُ زل میزنی به من و متعجب از حضور یهوییم ، و من خوشحال و هیجان زده از دیدن طُ ،
این یعنی عشق :)
وقتی از دور ی دل سیر همو نگاه میکنیم و وقتی نزدیک به همیم از خجالت سر هردومون پایین باشه و اون وسطاش طُ از اون خنده های دلبرت کنی و من سرخ شم از خجالت ،
این یعنی عشق :)

-واسه طُ میجنگم و این جنگیدن لذت بخش ترین جنگ دنیاست :)
#You





ستایش به خانه باز میگردد :/

پنجشنبه 21 شهریور 1398 | 05:20 ب.ظ

خب سلام :|
من برگشتم :/
دیروز ساعت 4 بود رسیدیم :/
کوتاه و مختصر بگم نه بد بود نه خوب :/
و اینکه چون سفرمون طولانی شد ، گشادیم میاد توضیح بدم :/
بای :/





سفر ^^

چهارشنبه 6 شهریور 1398 | 05:35 ب.ظ

سلاااام ^^
چطورین ؟
خب اومدم اطلاع رسانی کنم که فردا داریم میریم سفــــر ^^
مقصد اصلیمون قم و مشهد و شمالن ، اما  چند روز هم توی بقیه شهرهایی که توی مسیرمون هست میمونیم !
توی سفر اگه نت داشته باشم حتماااا میام وب و عکس هایی که گرفتم رو میزارم ^^
توی مشهد و قم به فکر همتون هستم و براتون دعا میکنم :)
" فعلا "
پی نوشت : کامنتا رو بعدا جواب میدم :)






مطلب رمز دار : خاطرات من 4 :)

شنبه 2 شهریور 1398 | 04:07 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





اندر احوالات :)

چهارشنبه 30 مرداد 1398 | 02:08 ب.ظ

هعی ...
خسته م ...
دلم واقعا برا مدرسه و درس تنگ شده :|
برا وقتایی که خودمونو جر میدادیم تا امتحانا رو کنسل کنیم :/
وقتایی که برا زنگ ورزش با خانم مردانی بحث میکردیم :|
دلم تنگ شده واسه امتحانای ریاضی خانم رحیم پور که باید اونقدر مفهومی میخوندیم که مغزمون error 404 بده T~T
امسال باید واقعاااااا خرخونی کنم T~T هم برا انتخاب رشته م که میرم تجربی و هم برا مدرسه نمونه دولتی دبیرستان که تازه بدتر از اون باید کتاب های هشتم رو هم بخونم -_-
عررررر اَی خیداااااا
کلی کتاب تست و کلاس های مختلف و قلمچی و ... :/
فکر کنم با این وضعیت ددی ورشکست شه :|
+ کیا مثل من میخوان آزمون بدن واسه مدارس نمونه دولتی و تیزهوشان ؟
+ کیا مثل من میخوان برن تجربی ؟
+ دلتون واسه مدارس تنگ نشده ؟





مطلب رمز دار : خاطرات من 3 :)

سه شنبه 29 مرداد 1398 | 05:55 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





آیم کامینگ بک :/

دوشنبه 28 مرداد 1398 | 06:36 ب.ظ

هی گایز !
آیم کامینگ بک D:
خب خب اول بگم که توی این چند روز که نبودم کلی اتفاق افتاد !
و من نمیتونستم بیام نت کلا .
چرا ؟
چون که چ چسبیده به را :/
خب مامی چند روز از کامپیوتر محرومم کرد T_T
دلیل دیگه ای که نمیتونستم حتی با گوشی بیام این بود که نت نداشتم :/ و خب با گوشی خیلی سخته خدایی :/
بیخی برین ادامه که کلی حرف دارم :/





ترمیم دندون هام

دوشنبه 7 مرداد 1398 | 02:34 ب.ظ

هی گایز !
امروز ساعت 6 عصر باید دندونپزشکی باشم برای ترمیم سطحی 3-4 تا از دندونام . تا حالا تجربه ی ترمیم نداشتم . دعا کنین هر بلایی قراره سرم بیاد درد نداشته باشه :|
*پیس پیس گویان خداحافظی میکند*

بعدا نوشت : بعد از یه ساعت نشستن در دندونپزشکی منشی گفت که دکتر نمیاد :| و نوبت زد برام پس فردا چهارشنبه !





بی معرفت...!

یکشنبه 6 مرداد 1398 | 05:51 ب.ظ

الان دیدم آرزو وبشو بسته ...!
خیلی بی معرفتین ! خیلییییییی.
چطور دلتون میاد به همین راحتی برین ؟!
بعد هم بگین " من که میدونم برا هیچکی مهم نیس"
درحالی که مهمه! خیلی هم مهمه ...!
نمی فهممتون ! درکتون نمیکنم ! انقدر بی معرفت ؟ انقدر بی مرام ؟
معرفت اندازه عدس :|
برین گم شین همتون نامردا ...!
از خیلیاتون ناراحتم !
اول از همه از پناه !
بعد از آرزو !
بعد هم از مهزاد !
خدایی دلتون برا وب و دوستای نتیتون تنگ نمیشهـ؟
مگه جنس قلبتون چیه نامردا ؟ یعنی انقدر سنگدلین ؟
لعنت به من که زود به همه وابسته میشم و جدایی واسم سختهـ!
لعنت...!
+آرزو و پناه خیلی بی معرفتین





اتفاقی وحشتناک در زبانکده + دندونپزشکی

یکشنبه 6 مرداد 1398 | 04:58 ب.ظ

سلام :)
چطورین ؟
من که عالیم !
امروز توی زبانکده یه اتفاق وحشتنـــــاک و البته بسی خنده دار افتاد D:
وقتی با زهرا رسیدیم زبانکده گفتیم بریم آب بخوریم . رفتیم کوله هامون رو گذاشتیم تو کلاس و رفتیم سمت آب سردکن . قبلش من به خانم مکی پور گفتم که چرا جلسه قبل نبودین و دلم براتون تنگ شد و اینا که اونم خیلی ساده جوابمو داد " آلبرده دروغگو "
من : نه بخدا خانم مکی پور راست میگم D: ♥
بعد هم رفتیم با زهرا آب بخوریم که یهو یه ملخ یا شاید هم سنجاقک :/ از ناکجا آباد پیداش میشه و زهرا هم هی میپره بالا پایین و موجود مزاحم میاد سمت من که من در حالی که بالا و پایین میپرم دستمو روی روشویی کنار دستم میزارم و یهو شپلــــق !
میبینم روشویی کلا کنده شده و افتاده زمین :/
زهرا هم که طبق عادت همیشگیش وقتی خراب کاری های بنده رو میبینه از خنده ریسه میره -_-
منم مات و مبهوت رو اینکه چطور شد که اینطور شد :/
خانم مکی پور و آقای رضوی تیچر گرام اومدن سمت ما و بعد آقای رضوی دست به کار شد تا گند کاری منو راست و ریست کنه . منو زهرا هم فلنگو بستیم D: رفتیم تو کلاس .
من یکم خجالت میکشیدم ! زهرا هم برا دوستم ساناز تعریف کرد و باهم به بخت بد من خندیدن :/
بعد از چند دقیقه آقای رضوی اومد و من خودمو پشت کوله پشتیم قایم کردم و آقای رضوی هم گفت که ما اینجا مهمونیم و بیشتر حواستونو جمع کنین . تقصیر شما هم نبود . روشویی سفت نشده بود هنوز و مشکل داره . اون روز هم پسرا روشویی تو حیاط رو شکوندن "
منم به زهرا اینا گفتم که " به من چه اصلا . به من نخندین . من چمیدونستم که اون انقدر شکننده و ضعیفه "
بعد از کلاس هم رفتیم آب بخوریم و من رفتم نشستم جفت خانم مکی پور و گفتم " خانم مکی پور بخدا من از عمد اونکارو نکردم . دست زدم بهش دیدم افتاد . "
با لبخند دلبرش گفت " چون دروغ گفتی دلت برام تنگ شد افتاد :/ به آقای رضوی هم گفتم تقصیر تو نبود ."
من : :) ♥
بعد هم رفتیم تو حیاط و با شاهکار پسرا روبه رو شدیم . روشویی بیرون کلــــا شکسته بود :|
بعد از کلی بگو بخند هم اومدیم خونه و راستی امروز امتحان پایان ترم هم داشتیم که بنده از 20 ، 20 گرفتم *__*


امروز 6 مرداد باید زنگ بزنم دندونپزشکی . ساعت 7 عصر . نمد چرا گفته بود زنگ بزنین :/ تازه گفته فردا هم بزنگم ساعت 6 عصر . خب خواهر من ، عزیزم قشنگ بگو شما فلان تاریخ و فلان ساعت نوبتتونه ! اههههه
خب فعلا بای :)





گوجه بادمجون ستایش پز D:

یکشنبه 30 تیر 1398 | 06:03 ب.ظ

هاااااای هااای ^^
امروز مامانی و بابایی و دایی حبیب ( شوهر خالم ) رفتن اهواز و هنوز نرسیدن . خاله زهرا هم اومد پیش ما و ننه هم الان اینجاست . ابو و نیا هم رفتن زبانکده :)
ناهار هم گوجه ی بی بادمجون درستیدیم XD همش که نباس گوجه بادمجون باشه :/ والاع D:
خب فرزندانم در این پست آموزش گوجه بادمجون به سبک ستایش را داریم D: فردا پس فردا که رفتین قاطی مرغا شدین باید بلد باشین یه چیزی درست کنین یا نه ؟! :/
خب مواد لازم :
گوجه فرنگی 5 یا 6 عدد
بادمجان هر چقدر که داشتین :/
پیاز 1 عدد بزرگ یا متوسط
نمک ، فلفل ، زردچوبه و هرچی دم دستتون بود ، تا جایی که خوشمزه شه :/
اول آب جوشی رو که توی کتری گذاشته بودیم میریزیم رو گوجه ها تا پوستشون نرم شه و زود کنده شه . حدودا نیم ساعت بزاریم گوجه ها تو آب جوش بمونن . در همین حین بادمجون ها رو پوست می گیریم و راه راه خرد میکنیم و نمک میزنیم  و میزاریم حدودا 1 ساعت تا آب بندازه یا عرق کنه :|
بعد میریم سراغ گوجه ها و پوست میگیریم و خردشون می کنیم . توی یه قابلمه پیازمونو خرد میکنیم و میزاریم خوب سرخ شن وقتی خوب سرخ شد گوجه ها رو اضافه میکنیم به هم میزنیم . میریم سراغ بادمجون ها و میشوریمشون تا عرقشون پاک شه :/ و بعد که آبشون چکید توی ماهیتابه سرخشون میکینیم و میندازیم تو گوجه ی درحال پختمون . گوجه مون رو به هم میزنیم و میتونیم یکم هم رب گوجه اضافه کنیم بهش ( البته من هیچ وقت رب گوجه استفاد نمیکنم ) و بعد نمک و فلفل و زردچوبه و ... رو اضافه میکنیم . یکم دیگه میزاریم رو گاز باشه و بعد تامام D:
نوش جونXD

Related image
پ . ن : شما گوجه بادمجون رو چجوری درست می کنین ؟
پ . ن 2 : چه غذای دیگه ای بلدین ؟
بعدا نوشت : کیا این غذا رو درست کردن ؟
+ فکر نکنین این تنها غذاییه که بلدم هااااااا D: نه . من واسه خودم یه پا کدبانو ام





اندر احوالات ☺

چهارشنبه 26 تیر 1398 | 12:50 ب.ظ

{ 90% monochrome blog } " Seek and ye shall find, but they don't say what you'll find. " Cheshire Cat ;AMR { insta > NeruIro }
سلام :)
چطورین ؟ چه خبر ؟ تابستونتون چطور میگذرع ؟
برا من که ولگردی تو خونه :| و نت و تی وی و روزای فرد که میرم زبان .
روزهای فرد ساعت 9 تا 10 و نیم صبح کلاس زبان دارم که با دوستم زهرا میرم و میام . داداشش با ماشین می رسونتمون :)
تا پارسال زبانکده به خونمون نزدیک بود و پیاده می رفتم اما امسال تغییر مکان داده و رفته تو مرکز شهر تو یه آموزشگاهی به اسم آموزشگاه صالحین درس میده بهمون . مدیر و موسس اون آموزشگاه خانمی هست به نام خانم مکی پور که بسی باحال و پایه ست :/ *-*
زهرا چند روز با یکی از همکلاسی هامون قهر کرده بود و خانم مکی پور هم تا ما دو تا رو می دید بهمون میگف چرا قهرین و زشته و مگه بچه این و اینا . بعد دیگه خیلی دختر خاله شد در اومد بهمون میگفت آلبرده ها :/
بعد ما هم فقط میخندیدیم مخصوصا زهرا :|
بعد یه روز هی بهمون میگفت آلبرده ها آلبرده ها . منم در اومدم بهش گفتم آل ما رو نمیبره . بعد هم سریع فرار کردم . به زهرا گفتم و سر کلاس فقط از خنده ریسه می رفتیم .
حالا یه چیز دیگه . چند روز قبل از این ماجرا منو زهرا تو حیاط آموزشگاه نشسته بودیم و منتظر داداش زهرا بودیم تا بیاد دنبالمون . خانم مکی پور میاد و بهمون بیسکوییت تعارف میکنه و ما هم میگیم نمیخوایم . اون بیشتر تعارف میکنه . آخرش میده به من میگه بگیر بخور . منم میگم نه ممنون نمیخوام . اخم میکنه و میگه بخووووور دیگه . منم ترسیدم و چشمامو مث خر شرک کردم و صورتمو یه ور کردم و گفتم چشم :/
زهرا از خنده ریسه می رفت بیشعور .
منم بیسکوییتا رو خوردم و به زهرا ندادم :/ خدایی بیسکوییتاش خوشمزه بودن :| بعد هم عکس گرفتیم و گذاشتیم روبینو .
خب بگذریم . شما چه خبر ؟
پ . ن : دلم میخواد موهامو چتری بزنم مامانم اجازع نمیدع -_- یکی نیس بگه بابا موهای خودشه تو چیکار داری :/

+ لیسا عشقممممم موهاشو مشکی کردههههه *-* انقدر ناز شده .

Related image







مطلب رمز دار : #بماندبه_یادگار

دوشنبه 24 تیر 1398 | 01:08 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





1 2 3