تبلیغات
Yellow

اتفاقی وحشتناک در زبانکده + دندونپزشکی

یکشنبه 6 مرداد 1398 | 04:58 ب.ظ

سلام :)
چطورین ؟
من که عالیم !
امروز توی زبانکده یه اتفاق وحشتنـــــاک و البته بسی خنده دار افتاد D:
وقتی با زهرا رسیدیم زبانکده گفتیم بریم آب بخوریم . رفتیم کوله هامون رو گذاشتیم تو کلاس و رفتیم سمت آب سردکن . قبلش من به خانم مکی پور گفتم که چرا جلسه قبل نبودین و دلم براتون تنگ شد و اینا که اونم خیلی ساده جوابمو داد " آلبرده دروغگو "
من : نه بخدا خانم مکی پور راست میگم D: ♥
بعد هم رفتیم با زهرا آب بخوریم که یهو یه ملخ یا شاید هم سنجاقک :/ از ناکجا آباد پیداش میشه و زهرا هم هی میپره بالا پایین و موجود مزاحم میاد سمت من که من در حالی که بالا و پایین میپرم دستمو روی روشویی کنار دستم میزارم و یهو شپلــــق !
میبینم روشویی کلا کنده شده و افتاده زمین :/
زهرا هم که طبق عادت همیشگیش وقتی خراب کاری های بنده رو میبینه از خنده ریسه میره -_-
منم مات و مبهوت رو اینکه چطور شد که اینطور شد :/
خانم مکی پور و آقای رضوی تیچر گرام اومدن سمت ما و بعد آقای رضوی دست به کار شد تا گند کاری منو راست و ریست کنه . منو زهرا هم فلنگو بستیم D: رفتیم تو کلاس .
من یکم خجالت میکشیدم ! زهرا هم برا دوستم ساناز تعریف کرد و باهم به بخت بد من خندیدن :/
بعد از چند دقیقه آقای رضوی اومد و من خودمو پشت کوله پشتیم قایم کردم و آقای رضوی هم گفت که ما اینجا مهمونیم و بیشتر حواستونو جمع کنین . تقصیر شما هم نبود . روشویی سفت نشده بود هنوز و مشکل داره . اون روز هم پسرا روشویی تو حیاط رو شکوندن "
منم به زهرا اینا گفتم که " به من چه اصلا . به من نخندین . من چمیدونستم که اون انقدر شکننده و ضعیفه "
بعد از کلاس هم رفتیم آب بخوریم و من رفتم نشستم جفت خانم مکی پور و گفتم " خانم مکی پور بخدا من از عمد اونکارو نکردم . دست زدم بهش دیدم افتاد . "
با لبخند دلبرش گفت " چون دروغ گفتی دلت برام تنگ شد افتاد :/ به آقای رضوی هم گفتم تقصیر تو نبود ."
من : :) ♥
بعد هم رفتیم تو حیاط و با شاهکار پسرا روبه رو شدیم . روشویی بیرون کلــــا شکسته بود :|
بعد از کلی بگو بخند هم اومدیم خونه و راستی امروز امتحان پایان ترم هم داشتیم که بنده از 20 ، 20 گرفتم *__*


امروز 6 مرداد باید زنگ بزنم دندونپزشکی . ساعت 7 عصر . نمد چرا گفته بود زنگ بزنین :/ تازه گفته فردا هم بزنگم ساعت 6 عصر . خب خواهر من ، عزیزم قشنگ بگو شما فلان تاریخ و فلان ساعت نوبتتونه ! اههههه
خب فعلا بای :)





ماجرای لقمه ی گلنار ;)

جمعه 20 اردیبهشت 1398 | 11:30 ب.ظ


سلامی چو بوی خوش ساندویچ تقدیم شما باد :/ 
حال و احوالتان چگونه است ؟ 
یکی از کارهای خبیث خود و آیسان ( دوست پایه و شیطان خود ) را برایتان در ادامه مطلب آورده ام :/ اگر علاقه مند به خواندن آن هستید به ادامه مطلب شرفیاب گردید . 






بی پیرایگی :|

چهارشنبه 1 اسفند 1397 | 07:34 ب.ظ

♡ سعلوم ♡

خوفین ؟ 

اووم امروز روز بسی خوبی بید ^^ 

و البتع یع سوتی وحشتناک هم دادم :/ 

سر زنگ فارسی داشتم از رو درس میخوندم بعد خواستم بگم 

بی پیرایگی :/ 

عاقا زبونم نچرخید :/ 

 انگلیشش کردم :/ 

گفتم بی پرایگی ( با لهجه گفتم :/) 

عرررر عرررر 

یهو کلاس رف رو هوا :/ 

من هم در خشتکم گم شدم :/ 

"فعلن "





شیطونی :/

دوشنبه 21 آبان 1397 | 03:59 ب.ظ

سلاممم سلاممم
خب دیدم وب دارع خاک میخوره گفتم یه پستی بزارم
این چند روز اصلا وقت نکردم بیام وب
شنبه آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم :[ ، چهارشنبه و پنجشنبه هم که مهمان داشتیم .
راستی یه چی بگم
عاقا ما یکشنبه هم امتحان ریاضی ریاضی داشتیم هم مطالعات :\
و هیچکدوم هم چیزی بلد نبودیم این شد که شنبه زنگ اخر چند تا از بچه ها رو فرستادیم پیش معلم مطالعاتمون و بعضی ها رو هم فرستادیم پیش معلم ریاضیمون
اونایی که رفتن پیش معلم مطالعاتمون گفتن ما فردا امتحان ریاضی داریم امتحان نگیرین اونم گف باشه ولی درس 7 و 8 رو می پرسم :\
اونایی هم که رفتن پیش معلم ریاضیمون هم گفتن ما فردا امتحان مطالعات داریم امتحان نگیر اون هم بالاخره بعداز اصرار بچه ها گف باش
عاقا یعنیا تو کلاس ما عروسی بود نمیدونین چه حالی کردیم
روز بعدش سر زنگ مطالعات وقتی خانوم درس ها رو پرسید و داشت به کارش رسیدگی میکرد گفت بشینین ریاضی بخونین مگ زنگ بعد امتحان ندارین
یهو کل کلاس رفت رو هواااا
خانوم هم هی میگفت چتونه
ما هم میگفتیم هیچی
بعد دوباره میگفت بخونین مگ نگفتین امتحان دارین من امتحان نگیرم ؟
ما دوباره خندیدیم
بعد جوری نگاهمون کرد انگار مامانشو خوردیم گفت اصلا امتحان دارین ؟
بعضی از بچه های خل و چل کلاس هم گفتن نه خانوم گفت امتحان نمیگیره
معلم مطالعاتمون جوری نگاهمون کرد که شلوار عنایت فرمودیم بعد هم گفت بشینین درس 5 و 6 مطالعات بخونین میخوام بپرسم
ما رو میگی بادمون پنچر شد
چند دقیقه بعد همه سر تو کتاب داشتیم با مطالب واقعااااا مفید مطالعات سروکله میزدیم
وقتی هم زنگ تفریح خورد خانوم گفت میرم به معلم ریاضیتون میگم
بعد هم سریع رفت تو دفتر
ما هم میترسیدیم هی میگفتیم الان خانوم میاد امتحان ریاضی میگیره . وقتی اومد فقط درس داد و اصلا امتحان نگرفت انگار ناراحت بود نمیدونم چش بود تو خودش بود
خلاصه اون روز هم گذشت